معرفی اجمالی محمدرضا خباز

محمد رضا خباز

محمدرضا خباز از پدری بنام عبدالحسین و مادری بنام ربابه خاتون در یک روز گرم تابستانی (۲۸/۴/۱۳۳۳) درشهر مذهبی کاشمر دیده به جهان گشود.

محمدرضا سیزدهمین فرزند خانواده است که ده برادر و خواهر او در ایام طفولیت از دنیا رفته بودند و حال تنها دو برادر دارد، یکی به نام مهدی که نه سال و دیگری عباس که دو سال از او بزرگتر هستند.

پدر محمدرضا به برکت تنها دکان نانوایی سنگکی که داشت گذران زندگی می کرد. او فراز و نشیب های زیادی را در زندگی سپری کرده بود و شیرینی ها و تلخی های فراوانی را چشیده بود. قحطی طاقت فرسایی که با ورود اشغالگران در سال های جنگ جهانی دوم بوقوع پیوست را تاریخ این مرز و بوم هرگز از یاد نخواهد برد. پدر محمد رضا در آن روز های سخت مسئولیت ارتزاق مردم ( در تهیه نان)، آن هم با کمبود گندم وفشار روحی و روانی فراوانی که بر مردم وارد شده بود را به عهده گرفته بود و روزی هم دریاد بود محمدرضا تنها به یک نانوایی برای امرار معاش خانواده پنج نفری شان اکتفا می کرد. مادر محمدرضا که بانوئی قابل و موفق و یاوری توانمند برای همسرش و مادری دلسوز و مهربان برای فرزندانش بود، در امور فرهنگی بانوان خیابان مدرس بویژه جلسات مذهبی و آموزش قرآن در روزهای دوشنبه و پنج شنبه هر هفته تلاش بی شائبه ای داشت بطوریکه زنان علاقمند به قرآن در آن برهه از زمان در محدوده خیابان مدرس ایشان را مربی و استاد خویش می دانستند و بعضی از آنان ذکر خیر آن ایام با معنویت می باشند.

این گونه بود که محمدرضا در یک خانواده متوسط از نظر اقتصادی و یک محیط کاملاً مذهبی که فضایش با تلاوت قرآن وادعیه مأثوره عطر آگین شده بود، رشد نمود. خلوص و نیت پاک مادر مهربان وی زمانی جلوه گر شد که محمد رضا به بیماری صعب العلاجی مبتلا گردید. در آن زمان او هنوز در سنین قبل از دبستان بود.هنگامی که همه پزشکان چه در کاشمر و چه در مشهد از او قطع امید کردند، فانوس امید در دل مادر وی خاموش نگشت و با توسل به حضرت جواد الائمه، شفای فرزندش را از آن حضرت پیشکش گرفت. سال های شیرین ابتدایی را در دبستان رودکی ( دبستان معمار) در سن شش سالگی آغاز کرد. معلمین دلسوز دوران ابتدائی آقایان امینیان، مدرسی ، سجادی، صادقی، صفایی و اشراقی هر کدام به سهم خود در پرورش شخصیت وی اثرات مثبت فراوانی داشتند. تثبیت شغلی مدیران و ناظمان در آن زمان باعث شد که وی تنها از حضور یک مدیر (حاج آقای رضوانی) و یک ناظم (آقای ناصری) که هردو از ابهت و جبروت بالایی برخوردار بودند بهره برد. خاطرات دوران دبستان وی در کنار دوستانش که هر یک همچون مطاعی گرانبها برای وی بودند در دفتر ذهنش جای خوش کرده اند بطوری که هنوز تورق آن دفتر یادآور شیرینی های دوران کودکی و مدرسه اش می باشد.

از یاران دبستانی اش آقایان واحدی، هنرور، بالایی، کرمانیان، گلدوست، دانشور، لطفی، احوالی، کارگر، وکیلی و … خاطرات ماندگار زیادی برایش به جای مانده است که ذکر آن ها در این مقال نمی گنجد. دوره تحصیلی راهنمایی در آن زمان وجود نداشت بلکه سه سال در دبیرستان ادامه تحصیل می دادند که به آن دوره سیکل اول می گفتند . در دوران بسیار حساس و سرنوشت ساز نوجوانی نیز وی از نعمت دوستان سالم و معلمین وظیفه شناس برخوردار بود. معلمین دلسوز مانند حاج آقا موسوی قوژدی بعنوان دبیر دینی و عربی وآقای حاج محمود اسعدی بعنوان دبیر فیزیک و شیمی و حاج غلامحسین حیدری در آن مقطع از تحصیل بهره مند بود. آموزه های دینی این بزرگواران روشنگر مسیر زندگی به سوی آینده شد، مخصوصاً آقای حاج محمود اسعدی که با بر پایی جلسات مذهبی در منزلشان که در نزدیکی دبیرستان ( عمید الملک کندری که اکنون راهنمائی وحدت است) بود، تعدادی از دانش آموزانی که علاقه بیشتری به مسائل معنوی و مذهبی داشتند را شب های چهارشنبه گرد هم جمع می کردند. ایشان درباره مسائل تقلید ، احکام ، پیام وحی و فرهنگ اهل بیت و بویژه راجع به حضرت بقیه الله (عج) درس هایی به حاضران می دادند. جلسات سخنرانی آن بزرگوار باعث شد که محمد رضا با فن سخنرانی آشنائی بیشتری پیدا کند به گونه ای که شالوده مذهبی وی در همان جلسات شکل گرفت. وی در روزهای جمعه بعد از دعای ندبه در کانون بحث و انتقاد دینی که به مدیریت حاج آقای روحانی و حاج آقای مدرسی اداره می شد و این کانون به تأسی از کانون مشهد به مدیریت شهید هاشمی نژاد شکل گرفته بود حضور فعال پیدا می کرد. بزرگانی از جمله آقای جالینوس زاده و آقای محمد خزاعی نیز در آن محافل به ایراد سخن می پرداختند و اینگونه کم کم شبهات فکری که عموماً در نوجوانی پیش می آید با استدلالهای عالمانه از ذهن وی مرتفع می شد.

در نزدیک دبیرستانی که محمد رضا در آن تحصیل می کرد مسجدی به نام مسجد حاج جلال بود که امامت آن مسجد را حاج آقای حسینی قهندیزی به عهده داشت. روحانی که، شب ها بعد از اداء فریضه مغرب و عشاء در باب احکام و روایات سخنرانی می کردند. بهرگیری از منبر های این روحانی برجسته در روشن کردن مسیر حق و حقیقت برای وی نقش بسزایی را ایفا نمود. شرکت در این گونه محافل محمد رضا را به عنوان یک جوان مذهبی و معتقد در بین دوستان و بویژه بستگان معرفی می کرد. بعضی روزها که امام جماعت در مسجد حضور پیدا نمی کردند، مردم به حاج آقای سعدنیام که لیسانس شیمی و حافظ تمام قرآن بودند اقتداء می کردند، ایشان هم بعضاً سوره های طولانی قرآن را در نماز بجای سوره توحید با حلاوتی مثال زدنی می خواندند، که تاثیر شگرفی در روحیه معنوی نمازگذاران به جا می گذاشت . یکی از شخصیت های والای کاشمر که در هدایت عده زیادی از جمله محمد رضا موثر بودند، مرحوم حاج آقای واله که ابوذر زمان هم لقب گرفتند می باشد. اگرچه محل زندگی ایشان در مشهد بود ولی ایامی که به کاشمر می آمدند در مساجد جامع و حاجی جلال ده شب منبر می رفتند. دم مسیحایی ایشان روح مرده ها را زنده می کرد و مانند چراغی راه را از چاه مشخص می نمودند.محمد رضا پس از اینکه سیکل اول را با موفقیت به پایان رساند ، برای ادامه دوره چهارساله سیکل دوم به همراه تعدادی از دوستانش از جمله آقایان فخار، مرتضائی، آب پیکر، سیف، رئوفی و… به دبیرستان قوام ( امام خمینی) رهسپار شدند.

فضای دبیرستان قوام کاملاً با محیط قبلی متفاوت بود، دانش آموزان از روحیه سرکشی و تفوق طلبی برخوردار بودند و اولیاء دبیرستان هم برخوردهای خشن برای اداره محیط آموزشی پیش گرفته بودند. دانش آموزان در این دوره ابتدا باید رشته تحصیلی خود را انتخاب می کردند. محمدرضا اگر چه علاقمند به خواندن رشته ادبیات بود، ولی با اصرار مرحوم پدرش رشته تجربی را برای ادامه تحصیل برگزید. در سالهای اول و دوم موج شدید ضد فرهنگی از سوی رژیم اشاعه می شد. اشاعه نظریه داروین در این مورد که انسان ها از نسل میمون هستند، پیشنهاد اینکه دخترها و پسرها به صورت مختلط درس بخوانند و تبلیغ تصوف توسط ادیبان آن روز از امواج ضد فرهنگی بود، که در آن زمان به اوج خود رسیده بود. اگرچه دو دبیر روحانی بنام حاج آقای موسوی و حاج آقای رضوانی که درآن دبیرستان مشغول تدریس بودند، با امواج فوق مبارزه می کردند، ولی پایگاهی هم در داخل دانش آموزان باید وجود می داشت تا از درون جوشش طبیعی به منظور برخورد با این امواج آغاز گردد. محمد رضا به دنبال بدست آوردن اطلاعات علمی بود تا با زبان دانش آموزی ولی با استدلالی عالمانه پاسخ شبهات را بدهد. وی با کمک حاج آقای رضوانی و مطالعه پایان نامه تحصیلی ایشان در مقطع لیسانس که درباره فرضیه داروین نوشته بودند و همچنین مطالعه کتاب های کانون بحث و انتقاد که قبلاً بدان اشاره شده استفاده کرد و با موافقت دبیران و استقبال دانش آموزان در کلاس ها به رد امواج مطروحه می پرداخت و این امر آرام آرام زمینه ساز حضور بیشتر وی در صحنه های اجتماعی می شد، بطوری که دبیر ادبیات از او می خواست بجای نوشتن انشاء دقایقی پیرامون موضوع انشاء یا مسائل ضروری دیگر در کلاس سخنرانی و برای تشویق همیشه در آن سال نمره انشاء وی را ۲۰ می داد. در سالی که رئیس دبیرستان به دلیل کمی دبیر ادبیات، خود تدریس می کرد در دو ثلث اول و دوم پس ازاتمام امتحان ورقه های امتحانی را در حضور دانش آموزان به محمد رضا می داد تا در منزل آن ها را اصلاح وپس از ثبت نمره ها تنها برای امضاء لیست را نزد وی ببرد. او هنوز آن روز زمستانی را که در کنار کرسی ورقه های امتحانی را اصلاح می کرد وخودش در آن امتحان نمره ۵/۹ گرفت را از یاد نبرده است. شیطان و نفس اماره برای دست بردن در ورقه امتحانی او را وسوسه می کردند اما در جنگ عقل و نفس اماره به خواست خداوند متعال عقل غالب شد و با ثبت نمره واقعی ورقه اش، در آزمون الهی سربلند شد واین حرکت موجب اعتماد بیشتر رئیس دبیرستان و دبیر ادبیات به او شد.

بعد از ظهرها و روزهای تعطیل مخصوصاً تابستان ها در مغازه نانوایی پدر به کمک وی می رفت و در مقابل پدرش به او مبلغی برای کارش پرداخت می کرد. اولین سال بلوغ که وارد شانزده سال شد به دلیل داشتن دوستان متدین و حضور همه روزه در مسجد حاجی جلال اولین خمس خود را برای مرجع تقلیدش آیت الله شاهرودی در نجف، توسط حاج آقای حسینی قهندیزی نماینده معظم له فرستاد و رسیدش را که به دستخط آن مرجع والا مزین شده بود را هنوز بعنوان بهترین یادگار دوران نوجوانی در نزدخود نگه داشته است که مضمون آن چنین است:« مبلغ شانزده تومان معادل شصت ریال توسط آقای محمدرضا خباز بوسیله ثقه الاسلام آقای قهندیزی به اینجانب سید ابوالقاسم حسینی شاهرودی رسید. امضاء عند ا… مثاب و مأجور باشید». پرداخت اولین خمس در دوران جوانی آتش انجام این فرضه الهی را به گونه ای در او شعله ور کرد که تا به امروز انجام آن، همچون دیگر فرایض دینی جزء جدا ناپذیر زندگی وی شده است . دوستی و همنشینی و خلط آمیزش با افرادی که دارای سال مالی هستند در انسان اثر مثبت دارد و بالعکس هم ممکن است اتفاق بیفتد. از جمله محمد رضا در خاطراتش از راهنمایی ونصیحت یکی ازدوستان متدینش که برای وی سرنوشت ساز بوده است نقل می کند: «روحیات خشن و ماجراجویی که در من وجود داشت اغلب موجب درد سر برای خانواده ام می شد و همه روزه یک شاکی از من به خانواده ام شکایت می کرد.این روحیه باعث شد تا در بین ورزش ها به سوی بوکس سوق پیدا کنم، بطوری که در وزن ۸۴ کیلوگرم در شهرستان مقام اول را داشتم. رئیس تربیت بدنی وقت آقای دایی از من خواستند که در مسابقات استانی که در سبزوار برگزار می شد شرکت کنم.

روزی که همراه با ساک مسافرتی برای شرکت در مسابقه راهی سبزوار بودم، طبق روال همیشگی ابتدا به مسجد حاجی جلال برای فریضه نماز ظهر و عصر رفتم بعد از ادای فریضه یکی از معلمین و دوستان اثر گذار حاج آقای سعد نیام از من سؤال کردند «گویا با ساک مسافرتی قصد مسافرت دارید». گفتم بلی، گفتند« به سلامتی به مشهد می روید». گفتم نه خیر به سبزوار !! ماجرا و هدف از مسافرت را عرض کردم. فرمودند «حیف از شما- مگر نمی دانید ورزش بوکس حرام است زیرا هم به خود و طرف مقابل لطمه می زنید چرا به ورزشهای بی خطر از جمله والیبال، فوتبال نمی روید. بوکس ورزش پسندیده ای نیست». پندهای ایشان باعث شد از رفتن به مسابقه منصرف شوم. نایب قهرمان کاشمر در مسابقه، به جای من شرکت کرد که متأسفانه حریف سبزواری بسیار قوی بود و با ضربات سنگین، این دوست و همشهری ما را مغلوب و علاوه بر آن دچار مصدومیت سختی نیز شد. ضربات سنگین وی بر صورت ایشان اختلالات روانی برایش پیش آورد به طوری که از تحصیل باز ماند و مدتها تحت معالجه قرار گرفت. دوست خوب انسان را به راههای پسندیده راهنمائی و عواقب روشهای ناپسند را گوشزد می نماید که برای من بسیار سرنوشت سازبود.» در آن زمان کاشمر از وجود عالمان برجسته حضرات آیات امامی و سعیدی بهره می برد، رسم بر این بود ماههای رمضان آیت الله امامی یک منبری برجسته دعوت می کردند، تا هم روزها بعد از نماز ظهر و هم شب ها بعد از افطار برای مردم سخنرانی کنند که از جمله آیت الله العظمی جعفر سبحانی که در آن زمان عالمی برجسته و روشن فکر بودند و نیزرابطه خوبی با نسل جوان داشتند چند سالی به کاشمر دعوت شدند. در اولین منبر از نسل جوان خواستند تا با مقالات خویش و طرح سؤالات و شبهات فکری و ذهنی بر غنای جلسات بیفزایند. معظم له در منزل مرحوم آقای مروج ساکن بودند، صبح ها جوانان علاقه مند گرد شمع وجود ایشان جمع می شدند و از کتب و سخنان دلنشین و مواعظ حکیمانه شان بهره مند ومقالات خود را به وسیله ایشان اصلاح و شب ها قبل از منبربعنوان پامنبری می خواندند. محمد رضا نیز که تشنه این محافل بود، استعداد خود را در سخنوری به گونه ای به اثبات رساند که آقای سبحانی از پدرش خواستند، وی را به قم ببرند تا به کسوت روحانیت درآید. اوبرای پوشیدن لباس روحانیت بی تابی می کرد و در دل آرزوی آن را داشت اما پدرش به دلائلی این کار را مصلحت ندانستند. هنوز هم یکی از آرزوهای وی این است که خداوند توفیق دهد تا لباس شاگردی امام صادق را بپوشد و از طریق منبر و خطابه، به نسل جوان که امید همه به آنان است کمک کند.( تا یار که را خواهد و میلش به که آید) امید است جوانان این مرز بود با اخلاق نبوی و فرهنگ علوی آشنایی بیشتری پیدا کند و آینده خود و کشورشان را بسازند. آذر ماه ۱۳۵۰ محمد رضا به سوگ مادرنشست.

فوت مادری که وجودش موجب عزت خانوادگی و احترام در بین اقوام بود. همه و همه اینها به وجود ارزشمند ایشان بستگی داشت، بیماری طولانی مدت مادر و پرستاری بی دریغ پدرش درسی فراموش نشدنی برای وی و برادرانش به جای گذاشت. پدر اگر چه خود پایبند مغازه نانوایی بود ولی تمام درآمد و پس انداز خود را برای بهبود همسرش هزینه نمود. عشق و محبت ، احترام ، ایثار و فداکاری آن دو نسبت به یکدیگر همچون تصویری در آینه، در زندگی فرزندان آن بزرگواران نیز نمود پیدا کرده است. خاله مهربان و از خود گذشته محمد رضا همیشه پروانه وار گرد شمع وجود مادرش می گردید. ولی تلاش های پزشکان مشهد و تهران با هزینه های طاقت فرسای پدر و پرستاری بی شائبه خاله اش در درمان مادر نتیجه ای نداد و آذر سال ۵۰ در حالی که مادرش تا دم آخر ادعیه مأثوره و آخرین دعای مشمول را برزبان داشت به رحمت ایزدی پیوست. آن لحظه سخت و جانکاه هنوز ازلوح ذهن محمد رضا پاک نشده است و تصویر نشستن او، پدرش و بستگان بر بالین مادر در آن لحظات به مانند تابلو نقاشی در جلوی دیدگانش باقی مانده است. پدر در غم از دست دادن یار دیرین، شریک لحظات سخت زندگی و همراه همیشگی شادی هایش ناله سر می داد. هر چند اعضای خانواده با گذشت زمان آن خاطرات تلخ را به یاد ها سپردند ولی این امر برای کوچکترین عضو خانواده بسیار سخت و دردناک بود. او گوهر گرانبهایی را از دست داده بود. ایشان هم اکنون هر کس را که می بینند از وجود مادر برخوردار است علاوه بر اینکه بر او رشک می برند برای طول عمر مادرش دعا و دوستانه به او می گویند« قدر مادر را بدانید زیرا گوهری است نایاب تا زنده هستند از وجودشان بیشترین بهره را بگیرید وقتی این نعمت عظما از انسان گرفته شود، دیگر پشیمانی سودی نخواهد داشت فرصت را غنیمت بدانید». بن بست بودن کاشمر از نظر راههای ارتباطی پر عبور و مرور و عدم وجود چهره های انقلابی در آن زمان باعث شده بود مردم این شهر با فرهنگ و تفکر امام و انقلاب آشنایی کمتری داشته باشند. البته شخصیت انقلابی حاج‌ آقای حسن زاده بدلیل زندانی بودن و زندگی در حال فرار و مخفیانه ای که داشتند هنوز روشن نشده بود تا اینکه رژیم آیت الله مشکینی را به کاشمر تبعید کرد. افراد متدین که درد دین داشتند و دخالت در سیاست را حرام نمی دانستند کم کم با نزدیک شدن مخفیانه به معظم له با تفکر و اندیشه حضرت روح الله آشنا شدند .از آنجایی که ایشان همیشه بوسیله مأمورین آگاهی و ساواک تحت مراقبت بودند تماس آشکار با ایشان خطراتی برای افراد داشت و لذا مردم نیمه های شب به زیارت ایشان نایل می شدند و از نصایح و اندرزهای حکیمانه شان بهره مند می شدند. مدت کوتاهی در مسجد حاجی معمار نماز می خواندند و منبر می رفتند ولی به دلیل حضور سیل مشتاقان آنجا تعطیل شد. اما مردم دیندار و علاقمند با حضور در مدرسه علمیه عطش خود را با بیانات شیوای ایشان سیراب می نمودند.

حضور ایشان اگر چه بصورت تبعیدی بود ولی به هر حال منشاء خیرات و برکات فراوانی شد زیرا علاوه برآشنایی مردم با رهبری تبعیدی خویش در نجف اشرف، روحیه سلحشوری و دفاع همراه با پرداخت هزینه برای اسلام را به مردم آموختند. محمدرضا هم با توجه به روحیه جوانی و علاقه وافری که به دین و رفع ظلم داشت از این منبع جوشان بهره های فراوانی برد. از این رو لحن و محتوای کلام وی در سخنرانی هایی که در روستاها داشت کم کم رنگ و بوی انقلابی گرفت و حتی کتابهای مورد مطالعه اش نیز تغییر کرد و به نوشته های دکتر علی شریعتی و دیگر عناصر انقلابی و پیرو امام روی آورد. پایین بودن سطح تبادلات فرهنگی وسیاسی در کاشمر باعث شده بود درخت انقلاب در این ناحیه رشد کمتری داشته باشد. اما به هر حال نام و یاد امام همچنان در جلسات خصوصی وجود داشت تا اینکه رژیم از نفوذ آقای مشکینی هراسان شد و محل تبعید ایشان را عوض کرد. محمد رضا در خرداد سال ۱۳۵۲ موفق به اخذ دیپلم تجربی از دبیرستان قوام ( امام خمینی ) شد و در آبان همان سال به خدمت سربازی رفت. سربازی را در سپاه دانش آن زمان گذراند. مدت ۶ ماه در داخل پادگان لشکر ۷۷ مشهد، آموزش نظامی و نحوه تدریس را سپری کرد و هجده ماه هم در روستای درده از بخش فیروزکوه از توابع شهرستان دماوند به تدریس فرزندان و به رتق و فتق امور روستا پرداخت. وی اولین جدایی از شهر و دیار و خانواده را با حضور در محیط نظامی ارتش تجربه کرد. در آن زمان باید همه نظامی ها حتماً محاسن خود را می تراشیدند و کسی هم به صورت علنی اجازه برگزاری نماز جماعت را نداشت. پذیرش این امر برای محمدرضا که مقید بود محاسن خود را اگر چه اندک، نتراشد و همچنین ترک عادت خواندن نماز اول وقت که با شالوده ارتش مناسبت نداشت، بسیار سخت بود.

او با مراجعه به سرگروهبان گروهانش و پذیرفتن سخت ترین کارها، از شرکت در صبحگاه خود را معاف می کرد تا مجبور به تراشیدن محاسنش نشود و از فرصتهای بدست آمده برای انجام فرایض خویش استفاده می کرد. یک خاطره بسیار زجر دهنده برای وی روزی بود که یکی از عوامل آمریکا با شلوارکی در پا و زنجیر توله سگی بدست در حال بازدید پادگان بود و افسران ارشد ایرانی که مجبور بودند به این درجه دار آمریکائی احترام بگذارند. دیدن این سرسپردگی نظامیان ایرانی غرور ملی وی را جریحه دار کرد وتا مدتها در ذهنش ماند. پس از اتمام دوره آموزشی محمد رضا برای ادامه خدمت در اردیبشهت سال ۱۳۵۳ به دماوند و از آنجا به بخش فیروز کوه اعزام شد. اغلب وسایل همراهش را کتاب های مذهبی شامل می شد. صبح روز مقرر خود را به آموزش و پرورش بخش فیروز کوه معرفی می کند. همه همکاران وی تقسیم وابلاغ خود را گرفته بودند اما از ابلاغ او خبری نبود. پس از مراجعه به رئیس اداره که شخص مهربانی بنام آقای نیتی بود، از ایشان دلیل عدم اعزام خود را سوال می کند و ایشان اظهار می کنند مردم روستای درده با ارسال طوماری درخواست معلم را دارند ولی مایل نیستند برایشان فردی بعنوان سپاهی دانش اعزام شود و اجازه ورود سپاهی دانش را به روستای خود نمی دهند. علت را که جویا می شود پی می برد که تا چندی پیش دو نفر سپاهی دانش در آن روستا خدمت می کردند و رفتار نامناسب آنان باعث شده که علاوه بر خاطرات بد مردم نسبت به آن دو، نیز از فرستادن فرزندانشان به مدرسه ممانعت به عمل آورند. از آنجایی که مردم روستا متدین بودند از سپاه دانش روستا انتظار داشتند فردی مقید به انجام فرایض دینی و در تربیت اسلامی فرزندان آنان کوشا باشد. به همین دلیل وی با اصرار می خواهد که او را به روستای مذکور بفرستند تا انتظارات مردم را در حد توانش برآورده کند.

او با امید و ایمان به خدایش همراه با راهنمای تعلیمات، آقای سربازی ومأمورین مسلح جنگلبانی توسط یک لندرور به سمت روستا رهسپار می شوند. مقارن غروب آفتاب با عبور از جاده مال رو و صعب العبور وارد روستا و همراهان پس از رساندن وی به خانه کدخدا مرحوم کربلائی محمد ملک دار به سرعت بازمی گردند. آثار ناراحتی دیدن سپاهی دانش از چهره میزبان و مردم مسیر مشاهده می شد. بعد از ورود و نوشیدن یک استکان چای ، از آب روان جلو اتاق های منزل میزبان وضو می گیرد و از کدخدا آدرس مسجد را جویا می شود. کدخدا با تعجب می گوید: «مسجد!؟، مسجد دور است در منزل نماز بخوانید» اما محمد رضا که خواندن نماز در مسجد را دوست داشت و به آن خو کرده بود می گوید: «نه بهتر است نماز در مسجد خوانده شود» کدخدا که اصرار او را می بیند امامزاده کنار منزل را برای خواندن نماز نشان می دهد. پس به تنهایی عازم امام زاده برای ادای فریضه نماز مغرب می شود. در پادگان گفته بودند در روستا مردم احترام خاصی برای معلم سپاه دانش قائل هستند ولی وی در مسیر به هر کس که سلام می کرد یا جواب نمی دادند، یا با بی میلی سری تکان می دادند. چراغ نفتی کم سویی امام زاده را روشن کرده بود و دو، سه نفری به نماز ایستاده بودند، در گوشه ای محمد رضا نیز به خواندن نمازهای مغرب و غفیله و عشاء مشغول می شود. حضور در امامزاده و آن فضای مقدس و روحانی باب آشنایی را برای معلم تازه وارد گشود. نمازگزاران پس از اتمام نماز کنجکاوانه نزدیک غریبه آمدند و جویای احوال او شدند.هنگامی که آنها پی می برند تازه وارد از اهالی خراسان است احترام و اکرام بیشتری به اومی نمایند. نقل آن محفل کوچک همان شب دهان به دهان در روستا می چرخد به طوریکه تعدادی از بزرگان روستا را برای دیدن معلم جدید به خانه کدخدا می کشاند.

در همان جلسه محمد رضا از کدخدا می خواهد که دانش آموزان روز بعد در دبستان حضور یابند. تعداد اندکی با اعلام کدخدا به مدرسه می آیند. معلم در اولین روز به چهار نفر از پسران کلاس پنجم اذان را می آموزد و آنان را در چهار گوشه روستا برای اذان گفتن می گمارد. به محض فرارسیدن وقت نماز از چهار گوشه روستا بانگ اذان بلند شد و این حرمت نمادین نگاه مردم را نسبت به سپاه دانش عوض کرد و بعد از آن روز سیل محبت مردم سرازیر شد. چندماهی نگذشته که ماه مبارک رمضان فرا می رسد. گویا در سالهای گذشته اهالی از قم روحانی دعوت می کردند اما آن سال این رسم برگزار نشد. شب اول ماه مبارک رمضان اهالی روستا در منزل علی اکبر ملکدار جمع شدند و به خواندن دعای افتتاح و ادعیه دیگر اکتفا نمودند. معلم روستا که از احترام خاصی برخوردار شده بود، پیشنهاد می کند« فردا شب به مسجد برویم زیرا قداست بیشتری دارد، درضمن نگران منبری هم نباشید انشاء الله درست می شود.»

شب دوم ماه مبارک رمضان مردم با چراغهای طوری در مسجد جمع شدند و بعد از اتمام دعای افتتاح، محمد رضا از آنجایی که با فن سخنرانی آشنایی داشت سخنرانی برای اهالی کرد که به خواست خداوند مورد استقبال مردم قرار می گیرد. از شبهای بعد تمام مردم روستا به مسجد می آمدند چون برایشان تازگی داشت که در رژیم ضد دینی شاهنشاهی فردی با لباس نظامی برای مردم بحثهای دینی را مطرح کند. از آن روز به بعد او حتی یک افطاری و یا سحری در منزل خود نبود و هر کدام از اهالی بر دیگری برای دعوت وی سبقت می گرفتند و حتی در روز عید فطر نیز با لباس نظامی برایشان نماز عید خواند. از آن به بعد شرایط آنقدر تغییر کرده بود که همه منازل روستا منزل او بود و مانند فرزندشان وی را پذیرایی و محبت می نمودند. اوعلاوه بر اینکه معلم فرزندانشان بود، مسئول مسائل فرهنگی و دینی شد و هرکاری که به زمین مانده بود را انجام می داد. حتی با تعدادی قرصهای مسکن و میلین و … بیماریهای سطحی مردم را مداوا می کرد. کم کم اهالی روستاهای اطراف از جمله پیرده، گاوده، کدوده به روستای درده که مرکزیت داشت می آمدند و محبت های بی شائبه ای را نسبت به وی ابراز می کردند. محمد رضا از آن دوران همیشه به عنوان بهترین خاطرات ایام جوانی یاد و نقل می نماید:«اهالی منطقه رسومات خاصی داشتند، بعضی از رسومات که با شرع مقدس اسلام هماهنگ بود تقویت و بعضی که با شریعت عالیه اسلام منطبق نبود با روشهای مورد پسند سعی می کردم آنان را کم کم به بودته فراموشی بسپرند.» مردم روستا برای زائر امام رضا (ع) احترام و قداست خاصی قائل بودند و مانند زائر بیت ا… الحرام با چاوشی به استقبالش می رفتند و دختران دم بخت برای اینکه هرچه زودتر بختشان باز شود با اسپند و شربت به استقبال می آمد ند و زائر امام رضا باید مقداری از شربت را می نوشید و یک سکه ۵ یا ۱۰ ریالی در ظرف ( سینی) آنها می گذاشت. این مراسم را اهالی هر دفعه که محمد رضا به مشهد مشرف می شد در بازگشتش برپا می کردند. صفای مردم و علاقه وافر آنان موجب تقویت روحی او در آن دیار شد و این امر بر خدمتگذاری بیشتر وی می افزود بطوریکه تدریس ۴۸ دانش آموز در ۵ پایه را به تنهایی انجام می داد. در خرداد ماه تمام دانش آموزان کلاس پنجم قبول شدند.

اولین تجربه مدیریتی وی در سن ۱۹ سالگی فراز و نشیب های فراوانی به همراه داشت و بعضی مواقع مجبور به مقابله با افرادی می شد که سد راه پیشرفت روستا بودند و عواید منطقه را به جیب می زدند و جز به منافع خویش به چیز دیگری فکر نمی کردند وبعضاً با عوام فریبی سعی در پیشبرد اهداف خویش داشتند.هر چند این امرخود، موجب رنجش خاطر او می شد ولی استقامت و پافشاری بر اهداف بلند مدت و استمداد از ذات حق تعالی و قطع دست آنان شیرینی خاص خود را داشت و گذر زمان شرایط را به نفع مردم رقم می زد. خدمت ۱۸ ماهه به سرعت گذشت. از چند ماه مانده به پایان خدمت زمزمه استخدام در آموزش و پرورش و ماندگار شدن محمد رضا در روستا شنیده می شد. دغدغه پدر که حال به تنهایی زندگی می کرد، باعث شد که اوازماندن در روستا سرباز زند. اما بزرگان روستا که به توانایی های او پی برده بودند، پیشنهاد دادند اگر در روستا بماند علاوه بر حقوق آموزش و پرورش نیز ماهیانه دو برابر آن را به وی می پردازند.

او که همیشه دلمشغولی پدرش را ابراز می کرد، اهالی را بر آن داشت تا حاج علی ملک دار که از بزرگان روستا و دارای نفوذ کلام خاصی بود به کاشمر اعزام و رضایت پدر وی را حضوراً جلب کنند. ایشان با تحمل رنج سفر به کاشمرتقاضای عمومی مردم روستا را بیان داشت، ولی وقتی با تنهایی پدر روبرومی شود، حضور محمد رضا در کاشمررا به عنوان سرپرست ضروری می داند. لذا بعد از چند روز انتظار مردم، نماینده آنان با نامه ای به روستا برمی گردد. وقتی نامه همراه با قدردانی ایشان از محبت مردم و عذرخواهی از این که فرزندش نمی تواند به خدمت خویش در آن روستا ادامه دهد را می خواند، غوغا و شیونی بلند می شود که هم معلم و هم تمام مردم بویژه دانش آموزان ازاین خبر متأثر می شوند. خاطره آن روزفراموش نشدنی است. جدایی هر چند سخت ولی قانون بود و اتفاق افتاد. دوران فراغ طولانی شد تا اینکه، محمد رضا در سال دوم نمایندگی مجلس به پیشنهاد نماینده دماوند و فیروزکوه عازم روستای درده که بیست سال اززمان حضورش در آنجا می گذشت، شد. مردم برای استقبال ازمعلم و یار دیرین گذشته خود و فرزندانشان به بیرون از روستا آمده بودند. زمانی که او وارد مسجد روستا می شود، عکس های شهدائی را مشاهده می کند که روزی دانش آموزان عزیزش بودند و حال یاد وتصاویرشان زینت بخش مسجد شده بود و شاید این بود ثمره نهال هایی که روزی خود پرورش داده بود. گویا حال معلم واقعی آنند. بسیار متأثر شد وپس از حدود یک ساعت سخنرانی برای یاد بود شهداء روضه وداع امام حسین را زمانی که وارد خیمه امام سجاد شدند و«سئوال کردند: عمویم کجاست؟امام حسن فرمودند کشته شد.

وقتی سوال کردند: برادرم علی اکبر کجاست؟ فرمودند: شهید شد. وقتی سوال کردند: یار باوفای شما زهیر کجاست؟ فرمودند کشته شد. هر کدام از دانش آموزانش را یادآوری کرد وفرمود او هم شهید شد.»می خواند. آن روز از یک جهت برای محمد رضا خوشحال کننده بود زیرا بعد از ۲۰ سال دیدارها تازه و خاطرات تداعی می شد ولی از طرفی بسیار سخت گذشت زیرا ثمرات جوانی خویش که باید هرکدام منشأ خدمتهای ارزنده به مردم می بودند، حال جایشان خالی بود و از طرف دیگر افسوس به حال خود می خورد که دانش آموزانش یک شبه ره صد ساله پیمودند و به رضا و لقای پروردگار رسیدند ولی او هنوز اندر خم یک کوچه مانده بود. هنوز به کاشمر نیامده بود، مطلع می شود که آموزش و پرورش کاشمر تمام سپاهیان دانش دوره ۲۳ را استخدام نموده است . به محض رسیدن به کاشمر بعد از یک الی دو روز به اداره آموزش و پرورش می رود. به او می گویند:« مقدمات استخدام شما فراهم شده و از بخش های مرکزی، خلیل آباد، بردسکن یا کوهسرخ هر کجا را می خواهید انتخاب کنید.» او هم بخش کوهسرخ و سپس روستای نامق را به دلیل فراهم بودن بستر مناسب برای فعالیتهای مذهبی انتخاب کرد. دوستان دیگرش هرکدام به فراخورعلاقه روستای خود را انتخاب کردند. روزی که عازم روستای نامق بود در طول مسیر با آقای دهقان ( شهید دهقان) که ایشان هم اهل روستای مکی وعازم نامق بودند آشنا می شود. آبان ماه ۵۴ معلمی خویش را در نامق که روستایی دور با جاده خاکی و صعب العبور بدون برق، تلفن، و تنها یک دبستان قدیمی کلنگی داشت، آغاز می کند. بین کلاس های دوم و پنجم او تدریس درکلاس پنجم را انتخاب می کند. در آن زمان دوستان فرهنگی و صمیمی شبها جز دور هم نشستن و برای یکدیگر سخن گفتن سرگرمی دیگری نداشتند.

بحث های شب نشینی معلمین مدرسه نامق ابتدا صحبت های معمولی بود ولی کم کم به بحثهای مذهبی کشیده شد زیرا مدیر و خدمتگزار ( فراش) هر دو نفر از برادران اهل تسنن بودند. استکبار جهانی و استبداد داخلی خود آتش بیار اختلافات مذهبی بود و هر دو گروه با یکدیگر سر ستیز داشتند. محمد رضا هم برای آمادگی بیشتردر مباحثه به حاج آقای عاصمی که از دوستان جلسات مذهبی بودند مراجعه و مشکل را در میان می گذارد. ایشان کتاب شبهای پیشاور را ( مناظرات سلطان الواعظین با برادران اهل تسنن) را به او معرفی می کنند.وی بعد از مطالعه آن آمادگی بیشتر و دستمایه بهتری برای بحث های شبانه خود فراهم می کند. شبهای زیادی را به بحثهای مذهبی گذرانند هر چند آنان تمایلی به تشیع پیدا نکردند ولی محمد رضا بر اعتقاد شیعی راسخ تر شد. از آنجایی که اندک اندک این بحث ها شعله اختلاف را دامن می زد طرفین تصمیم به کنار گذاشتن آن می گیرند تا بتوانند به خدمت خود و هدایت و تعلیم نسل نوجوان آن مرز و بوم بپردازند. محمد رضا هنوز هم خود را به خاطر اینکه معلمی سخت گیر بوده است سرزنش می کند و بابت رفتارهای نا مناسب خود با دانش آموزان توبه و عذرخواهی می کند. اگر چه این رفتارها با انگیزه خدمت بوده است ولی وی از درگاه ذات اقدس الهی و دانش آموزانش طلب عفو می کند.

سال بعد او مدیر دبستان نامق شد و حاج آقای وظیفه دوست معاون وی و عزیزانی از جمله آقایان قوام( شهید قوام) ، آب پیکر، امیری، خویی، مشتاقیان و … معلمین دبستان بودند. در آن زمان هنوز تعدادی از پیروان فرقه بهائیت که مسن هم بودند در محلی به نام بغل هزیره ساکن بودند. یکی ازمهمترین دلایلی که محمد رضا نامق را به عنوان محل تدریس انتخاب نمود، مبارزه با این فرقه ضاله بود. اما زمانی که او ازنزدیک با این افراد آشنا می شود، به این نکته پی می برد که این افراد نه درصدد تبلیغ آیین خویشند و نه تلاش برای تغییر عقایدشان فایده ای دارد. لذا وی هم به ایجاد مصونیت در فرزندان آن منطقه و تقویت عقیده آنان به امام زمان (عج) پرداخت تا مبادا در آینده شبهاتی پیرامون وجود آن امام و طول عمر آن بزرگوار، نقش وجود ایشان و … بوجود آید. در یک اختلاف و درگیری ناخواسته آموزش و پرورش محمد رضا را به روستای سعد الدین و دوست دیگرش آقای آب پیکر را که در درگیری شرکت کرده بود به روستای داغی تبعید کرد. حضور اجباری یک شخصیت برجسته دینی وسیاسی حضرت آیت ا… ربانی شیرازی در کاشمر را می توان از اتفاقات خوش یمن آن زمان دانست. بیشترین فشار بر انقلابیون و شاگردان امام برای سرکوب انقلاب در سالهای قبل از ۵۳ شروع شد عده زیادی به زندان و بعضی هم به تبعید گاه فرستاده شدند.

از جمله آیت الله شیرازی (در دادگاههای فرمایشی) به اقامت اجباری در کاشمرمحکوم شده بود. حضور معظم له آثار و برکات زیادی در افشای مفاسد رژیم ستم شاهی و آشنایی مردم با پیام ها و شرایط رهبر کبیر انقلاب را در پی داشت. سختگیری های عوامل رژیم باعث شده بود، آیت الله مشکینی در ابتدا حتی اجازه حضور در مسجد و منبر را هم نداشته باشند و نیز درصدد شناسایی افراد مرتبط با ایشان هم بودند. لذا علاقمندان به آن بزرگوار و انقلاب مجبور بودند اواخر شب و بعضاً بعد از نیمه های شب به زیارت ایشان که منزلی در خیابان شهید ترابی اجاره کرده بودند، بروند. حضور افراد علاقمند به امام و یاران باوفایشان تسلی بر دل های ربانی بود. برای محمد رضا و دوستانش این رابطه ها بسیار مهم و درس آموز بود و برآموزه های دینی و انقلابی آن ها می افزود.همچنین آن ها در بعضی مواقع رابط بین معظم له با آیات کاشمر حاج آقای امامی و بیشتر حاج آقای سعیدی بودند و همان نیمه های شب پیام ها و بعضاً گله های میهمان را برای میزبانان می رساندند. خلاصه حضور آیت الله ربانی در کاشمر اگرچه طولانی نبود ولی بسیار موثر و هدایتگر بود .

بطوری که طلبه های جوان و شخصیت های برجسته روحانی که برای دیدن ایشان به کاشمر می آمدند در روشنگری مردم بسیار موثر بودند و گاهی اوقات که نمایندگان ایشان به روستا برای تبلیغ می رفتند و با برخود نا مناسب عوامل شاه در روبرومی شدند در ملاقات ها از این امر گله می کردند. در این مواقع محمد رضا به همراه دیگر فعالان برای رفع موانع چاره اندیشی می کردند تا پیام به مردم برسد . بعد از اینکه رژیم احساس کرد وجود ایشان در کاشمر موجب نزدیکی مردم به امام و تنفر آنان نسبت به شاه می شود بر آن می شوند وی را از کاشمرمنتقل کنند. ولی پس از رفتن ایشان ارتباط با مردم بویژه طلبه ها قطع نشد. حتی داماد خود آقای امیر مجاهد را برای ارتباط با حوزه ها به کاشمر فرستادند. عوامل رژیم به محض اطلاع از حضور وی در کاشمر، قصد بازداشت ایشان را می کنند.وی در منزل حاج آقای عربی ( پدر حجت الاسلام عربی) که در کوچه جنب مسجد النبی واقع شده بود مخفی شده بودند. محمد رضا یک روز بعد از ظهر هنگامی که برای کسب اخبار جدید با موتور یاماهای ۱۰۰ خود به مغازه عطاری حاج آقای عربی می رود، ایشان می گویند« خبر دارید مأمورین قصد بازداشت آقای امیر مجاهد را دارند و اطراف منزل ما هم مأمور گذاشته اند تا به محض خارج شدن وی را بازداشت کنند می توانید چاره ای بیندیشید؟» وی هم که جوان ماجراجویی بود اظهار می کند:« خودم ایشان را فراری می دهم.» بعد از موافقت حاج آقای عربی، بصورت مخفیانه وارد منزل می شود و پس از دیداربا ایشان می گوید:« من مأمورم شما را از کاشمر بیرون ببرم، اما شما به کجا می خواهید بروید؟» ایشان می گویند:« مرا اگر به روستای طرق ببرید از آنجا فرار می کنم. در روستای طرق خانه خواه دارم.» در یک لحظه کوتاه آن ها از غفلت مأمورین استفاده می کنند و از منزل خارج وبا همان موتور سیکلت به سوی کوهسرخ رهسپار می گردند. به دلیل حضور مامورین در ابتدای جاده سید مرتضی آن ها مجبور می شوند از جاده فرعی از شهر خارج شوند. گویا کسی به مأمورین آگاهی گزارش داده بود چرا که آن ها در تعقیب فراریان بودند. وقتی محمد رضا و همراهش به حدود کلاته فردوسی در مسیر راه می رسند، متوجه می شوند که وسایل راهسازی در حال عریض کردن جاده هستند پس اجازه می گیرند تا قبل از مسدود شدن جاده عبور کنند. به محض رد شدن آن دو، مامورین راهسازی خاک ها را به وسط جاده می ریزند و جاده را مسدود می کنند.

زمانی که مأمورین آگاهی به آن مکان می رسند با جاده مسدود روبرو می شوند. تا جاده باز شود محمد رضا و همراهش به بالای گونه می رسند و بدلیل آشنایی کامل با منطقه با عبور از جاده های فرعی ابتدا به مکی و سپس به کوشه و تولی می روند و در نهایت با کمک خدا موفق می شود آقای مجاهد را به روستای طرق برساند. مردم روستا که سابقه سخنرانی های آقای مجاهد را داشتند با آغوش گرم از میهمان انقلابی خویش پذیرایی کردند و محمد رضا هم با آرامش خاطر بلافاصله بر می گردد و خبر خوش فراری دادن آقای مجاهد را به مرکز انقلابیون می دهد. در روستای سعد الدین وی بصورت تبعیدی باید مدتی خدمت می کرد. چون تمایلی به ماندن درآن روستا را نداشت لذا هرروز صبح با موتور به روستا می رفت و بعداز ظهر برمی گشت. در دبستان سعدالدین او و آقای مولودی معلم و نیز آقای عبدالهی مدیر آموزگار بودند. این رفت و آمد همه روزه در جاده خاکی ادامه داشت تا اینکه با تولد حضرت زهرا(س) مصادف شد. معلم تبعیدی مدرسه که تشنه برگزاری مراسم مذهبی بود از مدیر دبستان می خواهد تا در دبستان به این مناسبت مراسم جشن و سرور برپا کند. ایشان می پذیرند و او با سخنرانی در آن جلسه در لفافه به استبداد داخلی اشاره می کند. مردم روستای سعد الدین که از استبداد داخلی رنج مضاعفی می بردند از سخنرانی آن روزش استقبال و عده ای از اهالی خواهان اقامت وی در آن روستا می شوند واو در مقابل سیل محبت مردم تسلیم می شود. خانه ای در منزل مرحوم شوکت که از بهترین خانه های روستا بود برای وی می گیرند وآقای محمد اشرفی منزل را بصورت رایگان در اختیار او می گذارد. وقت فراغت بعد ازظهرها را برای دانش آموزان و سپس جوانان روستا کلاس آموزش قرآن می گذاشت. استقبال مردم بویژه جوانان در اطراف یک معلم مطرود و سعایت افراد فرصت طلب که به رایگان برای دستگاه های اطلاعاتی مزدوری می کردند باعث خشم آموزش و پرورش شد بطوری که او را به اداره احضار می کنند.

رئیس آموزش با عتاب می گوید:« چرا دست از این کار برنمی داری ما ترا به روستای سعد الدین فرستادیم تا کنترل شوی. شنیدم مردم را به دور خودت جمع کردی، در دبستان کلاس قران راه انداختی. مگر تو آخوندی به تو چه ارتباط دارد که مردم قرآن می خوانند یا نمی خوانند. چرا سرت را پائین نمی اندازی و زندگی راحت خودت را به خطر می اندازی؟» در پاسخ او عنوان می کند:« چه خلافی انجام داده ام؟! بسیار متأسفم که شب نشینی های حرام، شرابخوری، عیاشی آزاد است ولی کلاس قرآن باید ممنوع باشد.» رئیس که از این پاسخ به تنگ می آید با ناراحتی می گوید:« از این به بعد حق نداری در دبستان کلاس قرآن بر پا کنی.» محمد رضا پس از بازگشت به روستا ماجرا را بازگو می کند و جوانان به شدت به این امراعتراض می کنند. او پس از آرام کردن آن ها می گوید:« دنیا را که از ما نگرفتند.» با سرعت یک تخته سیاه اسقاطی از داخل انبار دبستان بصورت عاریه برمی دارد و پس از بازسازی، آن را در محل هیئت می گذارد واینگونه برنامه آموزش قرآن را ادامه می دهد. آن جلسات منشأ اثرات فراوانی گردید که از درون آن چهره های انقلابی، مجاهد و شهدایی به انقلاب تقدیم شد که محمد رضا هنوز هر وقت عکس آنان را می بیند احساس سپاسگزاری برایش به پیشگاه حضرت دوست پیش می آید. خاطرات بسیار خوبی درذهنش از خدمت در روستای سعدالدین به جای مانده است. آموزش و پرورش برای اینکه وی را از جوانان روستا جدا کند به خدمتش در سعد الدین پایان می دهد و او را به بخش مرکزی برای مراقبت بیشتر منتقل می کند. ولی او علاقمند به خدمت در روستاها بود زیرا از دسترس مأمورین مواجب بگیر و مزدور در امان بود، لذا با پیشنهاد خود به کوهسرخ و از آنجا با موافقت نماینده آموزش و پرورش به روستای کریز بعنوان مدیر و آموزگار می رود. روستای کریز بدلیل رفت و آمد طلبه های انقلابی قم آشنایی مردم با انقلاب و امام امت بیشتر بود وبه همین دلیل محمد رضا به خدمت درآن روستا علاقمند بود. طلبه های فاضل آن زمان که در قم تحصیل می کردند و اهل روستای کریز هم بودند در روشنگری مردم نقش بسیار موثری داشتند.

 

شعار انتخاباتی:

سایت: www.khabbaz.ir

پایگاه اطلاع رسانی کاشمر در راستای هدف والای خود، یعنی اطلاع رسانی صحیح به مردم فهیم اقدام به معرفی نامزدهای انتخاباتی حوزه کاشمر، خلیل آباد و بردسکن نموده است.

چناچه نامزدی معرفی نگردیده است بدون شک اطلاعاتی در دسترس نبوده است. از همین رو از نامزدهای باقی مانده خواهشمندیم اطلاعات خود را ایمیل نمایند.

تمامی مطالب و عکس ها از اینترنت تهیه شده است. چنانچه مطالبی جهت تکمیل این صفحه دارید در قسمت نظرات قرار دهید.

۲۹ نظر

  1. قویدل گفت:

    برای اهل منطق:
    ۱- امام جمعه را رهبر تعیین می کند
    ۲- حجه الاسلام یعقوبی چندین سال امام جمعه بوده و اکنون رئیس ائمه جمعه سراسر کشور است
    ۳- بنابراین آقای یعقوبی مورد تایید مقام معظم رهبری است.

  2. مهدی گفت:

    بهترین انتخاب
    فرزند دیارمان
    خبـــــــــــــاز

  3. محمد گفت:

    نمونه ی یک …

  4. یه دوست گفت:

    …بس نیست؟ 🙂

  5. برای آشنایی بیشتر فیلم زیر را هم ببینید

    http://tinyurl.com/7h2sx57

  6. بردسکنی گفت:

    دوستان عزیز اگر می خواهید از خدمات اقتصادی نماینده دلسوز مان و فرزند دیار مطلع شوید فیلم زیر را ببینید و آنگاه قضاوت کنید
    کلیک کنید :http://tinyurl.com/7h2sx57

  7. علي گفت:

    ما رآی میدیم به خباز
    شنبه میشیم سر افراز

  8. ستاره گفت:

    این که چیز جدیدی نیست که آقای خباز توی شرکتهای هرمی فعالیت میکنه. اون بیشتر از اینکه به فکر مردم باشه به فکر جیبشه

  9. شمیم گفت:

    جناب آقای خباز لطفا مطلب زیر را خوانده و برای مردم ترشیز جوابی قانع کننده بدهید…
    http://kharzanj.ir/Forum/Catgory/101/Post/108

  10. یه بنده خدا گفت:

    سلام.
    در این که آقای خباز خوبه هیچ شکی نیست.اما دیگه وقت این رسیده که چشم سر ببندیم و چشم دل باز کنیم.

  11. یوسف یاسین گفت:

    به امید سرافرازی فرزند دیارمان اقای خباز در انتخابات پیش رو

  12. .... گفت:

    ……!!!!!!!!!!!!خجالت داره بخدا……….

  13. .... گفت:

    حالا اقای خباز به نظر من از بقیه نماینده ها بهتره ولی خب……واسه این شهرکاشمر ما چیکار کرده تا حالا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!

  14. عباسی گفت:

    تابه کی؟

  15. حامد گفت:

    آقای خباز بهتر بود انتصابات مقام عظما را تحریم می کردند

  16. جواد گفت:

    خبازی ها کوشن ؟

  17. مهلا گفت:

    ما همه هستیم
    به نظر من اقای خباز بهترین بودن و هستن و واسه ی ما خیلی تلاش کردن و کارهای که کردن در یک سدی موقع انتخابات بیرون دادن که نشان میداد چه زحماتی بیدریقی کشیدن

  18. قوی گفت:

    داشتم داشتم حساب نیست دارم دارم حساب است بالفرض اینهایی که نوشته اید از فضایل جناب خباز باشد اکنون ایمانش را بنگرید عوام هم که طرفداران رقاصش را جلو ستاد می دیدند نظرشان بکلی عوض می شد کسانی را می شناسم از نزدیکان خباز که پولشان را گرفته تا سود ماهانه به ایشان بدهدو……..
    خدارا هزار مرتبه شکر که خباز رای نیاورد

  19. قوی گفت:

    ابوبکر وعمر هم از اصحاب پیامبر بودند شمر هم سردار ارشد امیر المومنین بود طلحه و زبیر سروش هم سخنرانی مذهبی می کرد و خودش را اسلام شناس معرفی می کردو….ایمان داشتند ولی از دست دادند آخرت را به دنیا فروختند چه بد معامله ای کردند

  20. علیرضا گفت:

    بااهدای سلام به همه دوستان
    خواهش میکنم زودقضاوت نکنین وانتقاداتون روباتوهین مخلوط نکنید.

  21. lمهدی گفت:

    سلام به همگی
    خواهشایکبارهم که شده ازهمشهریمون دفاع کنیدکاشمریها…ایشان باپیگیری شدیددرجهت خروج کاشمرازبم بست فرهنگی دانشگاه دولتی کشاورزی رواوردندبه کاشمر یکنفر پیدانشدتشکرکنه؟/ باهمدیگردرجهت ابروی کاشمرتلاش کنیم …

  22. مرتضی گفت:

    محمد رضا از اول دستش به خیر و برکت بوده. تا اخلاص در عمل او را از نزدیک نبینید باورش نخواهید کرد. او مردی آسمانی است و اعتقادات قوی دارد. خدا نگهدارش باشد

  23. مهدی گفت:

    مهدی نام منه که آقای خباز در بیست دوی بهمن هفتاد سه برای من انتخاب کرده افتخار منه که جناب خباز اسم منو انتخاب کرده(اولین نوزاد متولد شده در بیمارستان ولی عصر بردسکن)

  24. جلیل گفت:

    سلام خدا را شکر کنید به داشتن دشمنانی ابله که بدون اندیشه می گویند شما بدی و ما خوبیم

  25. عاشق دیار گفت:

    نمیدانم چرا به دلمان، عقلمان، قلبمان،توجه نمیکنم که خباز دلسوز شهرمان هست وگرنه مرد سیاسی دیارمان
    خواهش میکنم برای پیشرفت شهرمان که شده بیشتر توجه کنیم.

  26. ابوالفضل گفت:

    من نمی خوام بگم ایشون خوبه یا یکی دیگه ها اصلا.اما من هر جی تو سایتا گشتم ببینم این بنده خدا واسه کاشمر عزیزمون چیکا کرده خیلی چیز دهن پر کنی ندیدم.بجه ها ازتون خواهش میکنم منافع خودتون به منافع دیگران ترجیح ندین.عاقلانه فک کنین

  27. حسین حسینی گفت:

    از استانداراصلاحطلب بابت تشکر از فرزند کوچکش تشکر می کنم

  28. سحر مهاجر گفت:

    از اقای خباز یک وقت ملاقات می خواهیم

  29. معصومه گفت:

    جناب آقای خباز،
    اگه توان این رو داشتی که عاقبت بخیر وسبک بال از این دنیای سراسر وسوسه بری اونور،دستت روبیار بالا…بگو “من”
    این ره که تو میروی به ترکستان است!
    ابرمرد وقهرمان شیردل دوران نوجوانی من بودی…
    ولی حیف که قهرمان منو کشتی تو

نظرتان را بنویسید

عضویت ایمیلی

خبرنامه پایگاه اطلاع رسانی کاشمر این امکان را برای شما فراهم میکند تا به وسیله ثبت آدرس ایمیل خود در کادر زیر از آخرین مطالبی که در سایت منتشر میشود، مطلع شوید!

آخرین ارسال ها